Image
مراسم تودیع ومعارفه ریاست...
روز دوشنبه 29آبان با حضور مسئولین بلند پایه شهرستان واهالی محترم منطقه قهستان مراسم تودیع جناب سروان محمود...
1396-09-01
کران
بیشتر...
Image
نشست فرماندار ویژه شهرستان...
فرماندار ویژه شهرستان سیرجان در طی این نشست ضمن بررسی وضعیت عمرانی روستای کران برای حل مسائلومشکلات مهندس...
1396-08-17
کران
بیشتر...
Image
کران ومحرم 96
هر سال سه روز قبل از محرم شاهد برافراشتن خیمه حضرت ابا عبدالله در حسینیه کران هستیم رسمی که سالهای سال اجرا...
1396-07-17
کران
بیشتر...
Image
همکاری کانون ناشنوایان با...
همکاری کانون ناشنوایان سیرجان تحت نظارت بهزیستی با معاونت محترم بهداشتی دانشکده پزشکی شهرستان سیرجان جهت...
1396-07-04
کانون...
بیشتر...
Image
ماه رمضان ماه خدا درکران
1396-04-06
کران
بیشتر...
Image
بزرگترین کارناوال شادی
بزرگترین کاروان جشن و شادی حامیان روحانی در قلب پایتخت / مشهدی ها هم به خیابان ها آمدند+تصاویر / شعار مردم:...
1396-03-01
کران
بیشتر...
Image
مشارکت کانون ناشنوایان...
طرح جنگلانه با مشارکت مردمی در سیرجان اجرا شدکرمان – ایرنا – طرح ملی جنگلانه با مشارکت انجمن رفتگران طبیعت...
1395-09-22
کران
بیشتر...
Image
عید سعید غدیر برهمگان...
مرا غدیر نه برکه، که بیکران دریاست علی نه فاتح خیبر،که فاتح دلهاست مرا غدیر نه برکه، که خم جوشان است علی نه...
1395-06-30
کران
بیشتر...
مراسم تودیع ومعارفه ریاست...
روز دوشنبه 29آبان با حضور مسئولین بلند پایه شهرستان واهالی محترم منطقه قهستان مراسم تودیع جناب سروان محمود...
نشست فرماندار ویژه شهرستان...
فرماندار ویژه شهرستان سیرجان در طی این نشست ضمن بررسی وضعیت عمرانی روستای کران برای حل مسائلومشکلات مهندس...
کران ومحرم 96
هر سال سه روز قبل از محرم شاهد برافراشتن خیمه حضرت ابا عبدالله در حسینیه کران هستیم رسمی که سالهای سال اجرا...
همکاری کانون ناشنوایان با...
همکاری کانون ناشنوایان سیرجان تحت نظارت بهزیستی با معاونت محترم بهداشتی دانشکده پزشکی شهرستان سیرجان جهت...

بچه ای که حرف های...

Play

کران

مراسم تودیع ومعارفه ریاست پاسگاه سعادت آباد

چهارشنبه, 01 آذر 1396 19:13
روز دوشنبه 29آبان با حضور مسئولین بلند پایه شهرستان واهالی محترم منطقه قهستان مراسم تودیع جناب سروان محمود آبادی ومعارفه جناب سروان محیا پور روسای جدی

ادامه...

سیرجان

مناطقی که در سیرجان بعنوان جاذبه گردشگری معرفی شده اند

پنج شنبه, 09 ارديبهشت 1395 01:06
میر زبیر... ..... ..... ..... ..... ...... روستای شریف آباد - قنات توت (کهن توت ) بازار دو قلو.. ..... ..... ..... ..... ... شهر سیرجان ،خیابان امام

ادامه...

معرفی کتاب

محمد علی درد میکند

یکشنبه, 28 آبان 1391 17:33
پیشکسوت داستان کرمان، خالق" مُرادو" و بیش از 10 اثر دیگر در حوزه ادبیات کودک و نوجوان، دست از نوشتن برداشته است.به گزارش خبرگزاری دانشجویان ایران(ایس

ادامه...

کانون ناشنوایان

همکاری کانون ناشنوایان با دانشکده پزشکی سیرجان

سه شنبه, 04 مهر 1396 09:39
همکاری کانون ناشنوایان سیرجان تحت نظارت بهزیستی با معاونت محترم بهداشتی دانشکده پزشکی شهرستان سیرجان جهت پیشگیری از بیماری آمیلوپی( نوعی اختلال بینایی

ادامه...

رویدادها

سکه های درد سر ساز

پنج شنبه, 29 آبان 1393 14:41
یکی دیگر از اعضای شورای شهر به اتهام دریافت رشوه بازداشت شد | سکه‌های دردسرساز گروه خبر: رفت و آمد بین بازداشتگاه و شهرداری همچنان ادامه دارد و هر هف

ادامه...

محمد علی درد میکند

 

 

 



پیشکسوت داستان کرمان، خالق" مُرادو" و بیش از 10 اثر دیگر در حوزه ادبیات کودک و نوجوان، دست از نوشتن برداشته است.

به گزارش خبرگزاری دانشجویان ایران(ایسنا) منطقه کویر، 68 سال است که با بچه های کَهکین روستای کودکی‌اش زندگی می کند. ( در گویش محلی کرمان به مقنی وکارگران قنات،کهکین می گویند). "مُرادو" را هم از روی زندگی آنها نوشته است.


کودکی های پیشکسوت داستان کرمان


پنج تا برادرش هم کهکین بودند. او ولی معلم شد، هنوز هم هست؛ آرزویی که مادرش برای برآورده شدنش، خود را به آب و آتش زده بود. پدرش بعد از فوت زن اول، با مادر محمدعلی ازدواج کرده و او تنها ثمره این ازدواج است. با درآمدی که از راه باغبانی به دست می آورده، نمی توانسته شکم خانواده عیالوارش را سیر کند به همین خاطر، پسرانش را، هفت ساله که می شدند می فرستاده کهکینی، مثل خیلی دیگر از اهالی روستا.
مادر محمدعلی اما، مخالف کارکردن پسرش بوده. می خواسته دُردانه اش معلم بشود؛ معلم های دهستان قُهستان سیرجان همه خوش پوش و تمیز بودند، کفش چرم می پوشیدند، یقه لباسشان مرتب بوده، کلاه سر می گذاشتند و خط اتوی جامه شان سر خروس را می بریده! مادر محمدعلی می خواسته پسرش مثل همین معلم ها بشود. پدرش اما حرفش را دو تا نمی کرده و می گفته باید با برادرانش به کهکینی برود؛ این مسئله بین پدر و مادر محمدعلی را شکرآب می کند. او این جر و بحث ها را هنوز به خاطر دارد. مادرش هم حرفش را دو تا نمی کرده، دست تک فرزندش را گرفته و به روستای "دهنو" می برد. هیچ جوره راضی نمی شده که پسرش معلم نشود.  پدر محمدعلی هم بعد از قهر زنش، با یکی دیگر از زنان روستا ازدواج می کند!
حالا محمدعلی می ماند و مادرش. تنهای تنها. اما بعد از مدتی کار پدرش با آن زن به طلاق می کشد و باز پدرش سراغ مادر محمدعلی می آید و او هم شرط برگشتنش را مدرسه رفتن تک پسرش می داند و این گونه می شود که پدرش قبول می کند. با سماجت مادرش بوده که محمدعلی از کهکینی نجات پیدا کرده و دانش آموز می شود اما یک سال بعد، پدرش به رحمت خدا رفته و از آن پس، زندگی روی دیگری را به پیشکسوت داستان کرمان نشان می دهد. خودش می گوید: "پدرم که مُرد، همه چیز به هم ریخت. آشیانه ما تُنبید".(فرو ریخت)
دردهای زندگی "محمدعلی آزادیخواه"، نویسنده سرشناس سیرجانی و این نخبه فرهنگی کرمان، از همین جا شروع می شود.
دردهایی که کار را به آنجا می رساند تا او در کاریکلماتورهایش در "خوشمزه ترین میوه درخت"، روک و راست بگوید که" محمدعلی درد می کند"!
مادرش بعد از بیوه شدن، باز دست محمدعلی را می گیرد و به روستای دهنو می برد تا پسرش دیگر مجبور نباشد رنج مسیر طولانی خانه تا مدرسه را تحمل کند. می گوید: بچه های دهنو خیلی شاد و سرحال بودند. اما من نه. چون نان نداشتیم بخوریم. بچه ضعیفی بودم.
اینجایی که آنها بودند، خانه نبوده، مخروبه ای بوده که تنها یکی از اتاقهایش سقف و دیوار داشته. اما نزدیک مدرسه. یک کاهدانی بوده. مادرش آنجا را تمیز می کند و همین یک اتاق تاریک و نمور را می کند خانه کودکی های محمدعلی آزادیخواه، پیشکسوت داستان کرمان.
هنوز هم یادش مانده که مادرش چوبهای نیمه سوخته بخاری را بیرون می آورده و اتاق را پر از دود می کرده تا به گفته خودش، زهر هوا را بکُشد و پسرش سرما نخورد. در آن فقر و نداری، چاره ای جز این برایش نمانده بوده و همینطور یادش هست که مادرش با کاغذ دفترچه های او و کتیرا، درزها و شکاف های درب اتاق را می گرفته تا سوز سرما به اتاق نیاید.
سراغش رفتم تا از ادبیات و داستان کرمان برایم بگوید و از  کودکی هایش که همیشه با آن زندگی می کند، از امروزش، از مُرادو، پرستوهای دره پیچاب، افسانه نامی و کامی،  دوستان جنگل شاد، قصه های گرگ و میش، بچه ها بیدارند و ...از هر چه که می خواهد، بگوید.
شهامت مرادی کرمانی را ندارم
می گوید: من شهامت، شجاعت و دلیری هوشنگ مرادی کرمانی را ندارم که بتوانم کتابی مثل "شما که غریبه نیستید"بنویسم .
سکوت می کند و باز ادامه می دهد: "مدرسه که می رفتم، لباس من دو تکه کرباس بود؛ شلوارم آبی، پیراهنم سفید. مادرم یک لُنگ (تکه پارچه ای که مردم در حمام های قدیم دور تن خود می پیچیدند) سوراخ سوراخ شده ای را پیدا کرده بود  و دور تن من می بست تا در مسیر مدرسه سرما نخورم".
و باز می گوید: "همکلاسی هایم می دویدند. اما من نمی توانستم مثل آنها بدوم".
او ادامه می دهد: "مادرم با ریسندگی و بافندگی، اندازه بخور و نمیرمان پولی در می آورد. 24 ساعتی دو وعده غذا می خوردیم. یادم هست که مادرم یواشکی قسمتی از نان خودش را روی سهم من می گذاشت؛ می خواست بخورم، مرد بشوم، معلم بشوم و این همه آرزوی مادرم بود".
محمدعلی آزادیخواه در سال  1323 در روستای دولت آباد قُهستان سیرجان به دنیا آمده و  تا کلاس ششم ابتدایی را در همان روستا گذرانده است.
می گوید: "مادرم از مال و منال دنیا هیچ چیز نداشت اما برایم سنگ تمام گذاشت. برای ادامه تحصیلم، در سیرجان برایم اتاقی کرایه کرد با ماهی 30 ریال. کار می کرد و هفته ای 15 ریال برایم می فرستاد با یک تنور نان که می شود 11 قرص نان. من هم درس می خواندم. پول نداشتم تا روزهای جمعه به خانه بیایم و پیش مادرم. تا اینکه خردادماه آن سالی که کلاس هشتم بودم می رسد".
او ادامه می دهد: "ناظم مدرسه مرا از سر کلاس صدا کرد و گفت برو به مادرت سری بزن. گفتم پول کرایه ندارم. دیدم یکی از هم ولایتی هایم جلو مدرسه ایستاده. با او به روستا آمدم".
وقتی آزادیخواه تنها می شود
آزادیخواه حالا از ماجرایی حرف می زند که ... می گوید: "درب اتاقمان را که باز کردم فقط سیاهی می دیدم، تاریک تاریک بود، مثل اینکه یک اتاق را پر از قیر کرده باشند. یکهو دیدم دو تا ستاره وسط این تاریکی می درخشد. رفتم بالای سر ستاره ها نشستم. مادرم بود، همه داروندارم. با دستش به گوشه اتاق اشاره کرد و گفت که یک مقدار پس انداز داخل آن توبره هست، نمی خواهم دستت را پیش کسی دراز کنی. حالا برو مشهدی حبیب را صدا کن. بعد هم مشهدی خاور را خواست. مرا فرستادند تا از خانه مشهدی حبیب برایش چیزی بیاورم وقتی برگشتم دیدم مادرم را پا به قبله کف اتاق خوابانده اند. دفنش که کردیم شب توی آن اتاق، تنهای تنها نشستم، هیچ کس نبود، تنهای تنها. همه دارایی مادرم یک مفشو بود که داخلش چند نمونه داروی گیاهی بود. آن را به مشهدی خاور دادم و کتابهایم را برداشتم و به سیرجان آمدم".
بعد از آن، محمدعلی آزادیخواه، با حمایت دبیر شیمی و ناظم مدرسه، بعد هم از طریق گِل کاری، مخارج تحصیل و زندگی خودش را تامین می کند و می رسد به روزی که لیسانس جغرافیا را از دانشگاه اصفهان گرفته و می شود معلم جغرافیایی بچه های سیرجان و به جز این، نویسنده ای حرفه ای در حوزه ادبیات کودک و نوجوان.
نویسنده باید از مردم باشد
و اما ماجرای نوشتن اولین اثرش؛ "پرستوهای دره پیچاب". می گوید: "یک روز در یکی از روستاهای خوش آب و هوای سیرجان که درختان گردوی خیلی بزرگی دارد و یک رودخانه خیلی بزرگ و تفریح گاه مردم است قدم می زدم که ناگهان در کنار پیچ رودخانه، احساس کردم دستم خیس شد؛ یک قطره خون بود. خون پرستویی بود که شکار شاهین شده بود. داستانش را نوشتم و شد پرستوهای دره پیچاب. آن زمان دانشجو بودم".
آزادیخواه ادامه می دهد:"این کتاب در سه هزار نسخه چاپ شد. هزار نسخه ای را که هنوز فروش نرفته بود، ساواک از کتابفروشیهای اصفهان جمع کرد. بعد از آن هم، ناشر کتاب را برد به دارالتبلیغ اسلامی قم که آن زمان ناشر قدرتمندی بود. به جای سه هزار نسخه، 300 هزار نسخه از آن را چاپ کرد و شد پرفروشترین کتاب سال".
وی همیشه و همیشه تاکید دارد که نویسنده باید مردمی باشد. او اظهار می دارد: "نویسنده باید از مردم، با مردم، برای مردم و با مردم عجین باشد، حتی لهجه محلی خودش را هم فراموش نکند".
می خواستم بهرنگی سیرجان باشم
نویسنده مرادو می افزاید: "گذشته من، به خصوص کودکی هایم شرایطی را ایجاب کرده که از نویسنده های مردمی تاثیر بگیرم من زمان دانشجویی آثار صمد بهرنگی را زیاد می خواندم؛ آرزو نداشتم کاخی داشته باشم، دلم می خواست صمد بهرنگی سیرجان باشم"
آزادیخواه ماجرای نوشتن "افسانه نامی و کامی" را هم این گونه بیان می کند. می گوید: "در زمان دانشجویی، خواندن کتابهای صمد بهرنگی را به یکی از دوستانم معرفی کردم؛ او هم وقتی این کتابها را از کتابفروشی تهیه کرده بود، ماموران ساواک دستگیرش کرده و یک هفته او را در زندان شکنجه می دادند. من از این مسئله خیلی عذاب می کشیدم که چرا این کتابها را به او معرفی کردم. این شد طرح افسانه "نامی و کامی" را ریختم و تاکید داشتم که بگویم این افسانه است و واقعیت ندارد".
تجدید چاپ کتاب بدون اجازه نویسنده!
او می خندد  و می گوید: "با همین داستان، خیلی سر به سر ساواک گذاشتم".
آزادیخواه "دوستان جنگل شاد" را هم از روی آواز خواندن دخترش در زمان کودکی و وقتی که با عروسکش بازی می کرده نوشته؛ کتابی که چندین بار تجدید چاپ شده آن هم بدون اجازه نویسنده!
خودش در این باره می گوید: "من برای پول نمی نویسم، برای معروف شدن هم نمی نویسم فقط دوست دارم هر چه که می نویسم به دست مردم برسد".
اشکهای نویسنده مُرادو بعد از دیدن فیلم
اما محمدعلی آزادیخواه از یک چیز دلگیر است؛ فیلم مرادو که از روی داستان مُرادوی او تولید شده.
می گوید: "وقتی فیلم را برای اولین بار دیدم، از کرمان تا سیرجان اشک می ریختم و حتی آرزو داشتم کاش یک تریلی از روی دستانم عبور کرده بود تا من مرادو را ننوشته بودم"!!
وی می افزاید: "کتاب مرادو سال 55 نوشته شد و بعد فراموش شد تا اینکه سال 84 بود که هوشنگ مرادی کرمانی به سیرجان آمد، ما همسن هستیم منتها من سه ماه از او بزرگترم؛ وقتی داشتیم برای خروج از درب با هم تعارف می کردیم به من گفت محمد علی، جانِ مرادو اذیت نکن و من نام مُرادو را  که شنیدم اشکم جاری شد. مُرادو سالها می شد که مرده بود"
به گفته خودش، بعد از این جریان و عریف و تمجید مرادی کرمانی، نامه ای به ناشر می نویسد و تقاضای تجدید چاپ مُرادو را می کند.
این گونه می شود که "مُرادو" باز بر سر زبانها می افتد و سال 84 به عنوان داستان برگزیده استان و سال بعد، به عنوان داستان برگزیده کشور  انتخاب می شود.
پس از این، از سوی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان اجازه ساخت فیلم مُرادو را از آزادیخواه می گیرند و سه سال می گذرد و خبری از فیلم نمی شود تا اینکه باز با پیگیری های خود آزادیخواه، کارگردان فیلم مشخص و ساخت آن آغاز می شود.
وی می گوید: از همان ابتدای کار و در جلسه ای که با استاندار کرمان داشتیم، دست اندرکاران فیلم، این قول را دادند تا از من مشورت بگیرند اما این اتفاق نیفتاد و حالا فیلمی ساخته شده که اصلا مُرادوی من نیست.
آزادیخواه اظهار می دارد: من در مُرادو بر لهجه محلی بسیار تاکید داشتم اما این فیلم چیزی نیست که من می خواستم.
وی می افزاید: زمین خواری، چتربازی(قاچاق کالا)، ظلم اربابان به بچه های کَهکین و توصیف و تعریفی که از "بیکَند" داشتم را حذف کرده اند و مهمتر از همه اینکه نقش اصلی را "مَمدو" بازی می کرد اما این نقش را حذف کرده اند و به جای او یک شاگرد شوفر را آورده اند در صورتی که این داستان مربوط به کودکی های من است نه الان. خلاصه هر چه که من انتقاد داشتم در فیلم نیامده است
نویسنده مُرادو می گوید: وقتی فیلم را دیدم خودم را نفرین کردم و دیگر هم دوست ندارم دست به قلم ببرم. دیگر نمی نویسم، اصلا برای چی باید بنویسم؟!
آزادیخواه معلمی را هم کنار گذاشته. 16 سال پیش بازنشسته شده. بعد از آن تا سال 89 اما در مدارس غیرانتفاعی معلمی می کرده. همان سال هم در کنکور شرکت کرده و الان مدرک فوق لیسانس ادبیات دارد.
به آینده داستان کرمان خیلی امیدوار است و می گوید: همه نویسندگان کرمان، شریفی، علومی، محبی، ثانی و ...قوی می نویسند و مردمی. مسعودی هم استعداد قَدَری بود که علاقه به چاپ کتاب نداشت. منصور علیمرادی هم شاگرد مسعودی بوده و مثل او می نویسد؛ از محیطش جدا نیست؛ گزارش راستینی از وضعیت مردم زمانه خودش می نویسد.
می پرسم چرا مثل خیلی های دیگر به پایتخت نرفتید؟ می گوید: من هر چه که دارم، از مردم سیرجان است و همشهریانم بر گردن من دین دارند. می خواهم اینجا باشم و به آنها خدمت کنم
می پرسم جریان "محمد علی درد می کند" چیست؟ می گوید: از سر انگشت پایم تا فرق سرم درد می کند؛ از وقتی از مادرم متولد شدم درد دارم و گریه می کنم، تا آخر عمرم هم. بعد آهی می کشد و می گوید: زندگی زندانه و دریای اشک...
گزارش از خبرنگار ایسنا منطقه کویر،اسماء پورزنگی آبادی

 

 

 

0
0
0